من زاده آن رود روانم
من زاده آندرخت کهنم
من زاده آن درختم که قامت راست دارد
من راده آن درختم که پیشنه من است
من زاده کوهم که آنچا قد برافرشته
من زاده آن کوهم که چگونه زیستن را آموختم
من زاده آنرودم که سادگی وروان بودن را می آموزد
من زاده آن سادگی کوه دشتم
من زاده آن مردمان سخت کوشم
من زاده آن لطافت روح طبیعتم
بیاجانم بیا جانم که ما هم بیقراریم
نما مرحم براین زخم عمیقم
که یابد التیامی یا شفاهی
چقدر در انتظارتو بمانیم
چقدر در نیمه شب ناله نمایم
شده قلبم جمود از دوری تو
نما رخ ای محرم راز قیامت
رخ من زرد چشمم تهی گشت
زبانم در قفا اشگ دردیدگانم
بیا ازدر که ماذر انتظاریم
بیا جانم بیا جانم که ما هم بیقراریم
آن شمع سوخته را می بینی
آن پروانه خشک شده را می بینی
آن گل مرده درهم تنیده را می بینی
آن تار عنکبوت بسته را می بینی
آن خانه غمگرفته رامی بینی
آن....آن.... ذهن کج است می بینی
یکی در گوشه زندان یکی در گوشه خانه
یکی از قهر قدران یکی ازفهم نا فهمان
یکی را قیدی قیودی نیست یکی از لام تا کام مسکوتیست
یکی را مرجعی از رمال جادوگر یکی در فکر اندیشه
توای عاقل گر از رمال جادوگر رهی جز گمراهی نادانی مجالی نیست
بلبلی از عشق ذکر خدا میکرد
وآن در آن ره آدمی چه صفا میکرد
ذکر در قاموس همه مخلوقات است
آنکه نا کرد ندید خارج از انسان است
نداری روزگاری سایه ات دیگر به دنبال تو نیاید راستی از ذشمن تو دشمن تر است
آیا سایه تو دوستی غیر از تو دارد
آیا دشمنی غیر تو دارد
جرا در پشت تو پنهان است
کی میخواهد بیرون بیاید قد علم نماید با صدای بلند بگوید .......دیگر تابع تو نیستم .
عشق گوید کور کر لال به مقصد رسیدن
آری در آن زمان وقتی حسین ع حرکت کرد با اندک سپا جمعی کثیر در این تفکر پیروزی اذعان او
نخواهد شد اما ..... زهی باطل نظاره کن به پهنه گیتی
د
که جمع حوریان در شور دیدم
یکی گفتا که تو فرهاد زمانی
یکی گفتا که من شیرین مکانی
یکی گفتا که من لیلی زمانم
یکی گفتا که تو مجنون مکانی
همش در خواب بود ای عزیزان
زه ناگه خرناسه ای گوش خراشی
گسست خواب خوش شیرین زمانی
چو لرزیدم از آن نعره
گسست هفت بند استخوانم
عشق است و رسوایی
رنگ است و زیبایی
ننگ است و رسوایی
عقل است و آگاهی
اشک یار نزدیکم
خنده با من قهر است
روزگار سنگین و خشن
آفتاب همیشه گرم نیست
آفتاب نمی تواند سایه درست کند
چون که لکه ابری هویدا شد
دیوانه یی گفت دیدی آفتاب نا پیدا شد
عاقلی گفت هرگز آفتاب پشت نمی ماند
دوباره آفتاب شد
زندگی جریان پیدا کرد
۱۶/۳/۸۷
خبر از عمق جانم کس نداند
همش سوز است و آه است در درونم
خبر از بی خبر معنا ندارد
تو ای کس کی شوی بیدار تا بینی
هر آنی٬ که قدم بر گستر نهانی
تمام جز کل بسیار زیباست
اگر هر آیینه زیبا بینی